تبليغاتX
تنها ماه مي داند و رود
 

روي هندسه ي لب هايم تنفس كن

وقتي « آه » از بالين ِ من سـر برمي دارد،

حركت هایِ آرام ِ تو

جهــــان ِ مرا مي جنباند.

پی نوشت:  اين پيشاني خسته روي پنجره، توي هيچ پرده ي قرمزي نمي شكفد...

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 19:48 توسط شینا |

 

هر بوته اي و هر درختي تنهاست

هيچ درختي، درخت ديگر را نمي بيند

اكنون

جهانم در مه فرو رفته، چه ؛

آن شگفت انگيز كه بر فراز شاخه ها مي درخشيد:

سبز

زياده زماني ست كه نمي درخشد.

بيگانه اما،

هنوز

يكراست شخم مي زند...

 

پی نوشت: عبارت عنوانی پست قسمتی از شعر خسرو گلسرخی:

...بر سینه ات نشست / زخم عمیق و کاری دشمن / اما / ای سرو ِ ایستاده نیفتادی... / این رسم توست که ایستاده بمیری...

 

۲۵ مرداد نوشت:

" تنها ماه می داند و رود " چند روزی هست که دو ساله شده و هنوز... .

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 22:21 توسط شینا |

 

در شكفتگي ِ ملافه هاي ِ گل دار

ميان ِ لب هاي ِ خيس ِ شيرين

كه مانند چشم ها مي گريند،

روي خط ِ مستقيمي از افلاطون به دكارت

من وجود دارم!

مثل قديس اوگوستينوس _ كه به هم فشرده ي خير و شر بود _

من وجود دارم

و

موضوع، موضوع ِ روز ِ من است

كه قابل فهم هم نيست

حتي با فيزيك ِ خيلي جديد، و فلسفه ي خيلي نو.

من وجود دارم

و

عجالتاً مجبورم بينديشم

در حالي كه يقين ندارم درست باشد

آخر،

اين حالت ِ متفكر

روي انگشت ِ اشاره

كمي ... احساسي به نظر مي آيد...

و من منحصرم به قرون اُخري(!)

و

فرافكني، مكانيسم ِ ناخودآگاه ِ من است

 حتي اگر با خرد ِ تو جور درنيايد !

 

پي نوشت 1: عبارت عنواني پست، جمله ي معروف رنه دكارت؛ " من مي انديشم، پس هستم."

پي نوشت 2: قديس اوگوستينوس St . Augustine) ، 354-430٬) ، از فيلسوفان قرون وسطي. مسيحيت وي زير نفوذ افكار افلاطوني بود انگار كه مُثُل افلاطوني را در خداوند جاي داده باشد. مي گفت:" پيش از آنكه خدا جهان را بيافريند، مثالها در ضمير الهي بودند."

پي نوشت 3: اوگوستينوس اعتقاد داشت: " بدي، غياب خداوند است." اما من ترديد دارم اين 4 كلمه به نوبت آمده باشند! شاید بهتر بود اگر مي گفت: " خداوند، غياب بدي است." (؟)

پي نوشت 4: فرافكني نسبت دادن خصايلي ست به سايرين كه مي كوشيم در خود سركوب كنيم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 22:50 توسط شینا |

 

به نظرم اين احساس پاكيزه ي مبهم(ع ِـشـ ـق)، كه بايد آهسته به وجود بيايد، و بايد حسابي منتظرمان بگذارد، هيچ مايه ي شگفتي ندارد، چون مدت ها پيش از آنكه بيايد، اينجا بوده است. اصلاً چه لزومي دارد تحقق بيايد، وقتي تحققش هيچ چيز بيشتري به آن نخواهد داد...؟

پي نوشت: مصراع ِ‌ عنواني ِ‌ پست برگرفته از شعر زيباي اوحدالدّین محمّدبن محمّد انوری معروف به انوری ابیوردی از شاعران و دانشمندان سده ي ۶ قمري. ... و متن كامل شعر در ادامه ي مطلب.

بعدتر نوشت: متاسفانه من کامنت های تعدادی از دوستان مهربانم را در این پست٬ به خاطر یک اشتباه از دست دادم. امید که پوزشم را بپذیرید و ساز این دل را باز بنوازید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 22:18 توسط شینا |

 

تو را كه مي خوانــَم،

صدايــَم

بيگانه باز مي گردد

با اين همه نشانـــي(!)؛

بايد كه وطــــن

گُـم شده باشد...

 بعدتر نوشت: برخلاف آنچه از کامنت های عزیزان برمی آید٬ این پست اصلاْ سیاسی نیست و به حوادث اخیر ایران هیچ ربطی ندارد! نگا. کامنت زهرا ی عزیز.

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:49 توسط شینا |

 

این پُست را نتوانستم (ـ نمی توانم ـ و شاید ـ هرگز نتوانم ـ) بنویسم...!

پی نوشت: عبارت عنوانی از هرمان هسه.

+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 23:21 توسط شینا |

 

"صف هاي طولاني سبز
سـيــــاه به راه افتاده
ميان دكان هاي چفت شده
متولدين ِ درهاي ِ بسته
سرشان را عقب گرفته اند
دلشان را جلو؛
هرچند
خطوط ِ رابطه خاموشند"

تلويزيون دولتي تكذيب كرد.

"چهره هاي سكوت
وحشي اند
اراذل مردود
معدود،
برنده  گفت"

تلويزيون دولتي تاييد كرد.

"پرنده
معصوم و نجيب
كلمه ساخت:
صــــداقت"

تلويزيون دولتي بدنام كرد.

"پرنده
روي زمينه ي تيره
پريد"

تلويزيون دولتي
جشن اعلام كرد!

پی نوشت:  نمي توانم حكم كنم اين صحنه زيباست يا زشت، اصلاً نمي توانم تماشايش كنم. اما دلزدگي آشكاري كه نمايان شده، چراغ هاي جواني كه خاموش شده را مي توان كتمان كرد؟

بعدتر نوشت:

و گر درهای راحت بر تو بستند / بیـــا از راه بــام و نرد بان شو
و گر تنها شدی از یار و اصحاب / به یاری خدا صاحب قران شو  ـ شمس تبریزی ـ

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 23:21 توسط شینا |

اثر انگشت َم را

كه بر ديواره هاي غرور َم مانده، مي زدايم

و ديگري مي سازم

مات زده و سخت بي جنبش

كه زير ِ دست هاي او

مسيح مي ميرد...

+ نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 18:14 توسط شینا

آنكـــــــــــــ ؛

آن خورشيد

آن آسمان

و درخششي كه جدا مي شد

تا درون ِ مرا

طلايي كند.

 

اينكـــــــــــ ؛

شبي برابر  ِ روز !

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 23:46 توسط شینا |

 

_ می دانم _
مسیح درونت را
آسمان برداشت
اما
دم ِ مریمی
جان می دهد هنوز.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 10:46 توسط شینا